تبليغاتX
رنگین کمان
اضغاث افکار

 نوشته ی زیر برای خوانندگان، کاملاً خالی از لطف می باشد. خواندن آن به افراد غیر علاف توصیه نمی شود!

صبح، لحظه ی اولی که چشمم رو باز کردم، خدا رو شکر کردم که دندونام سرِ جاشه. و یه نفس راحت کشیدم. و به این فکر کردم که چرا هر بار که این خواب رو می بینم باورم میشه!! چرا نمی فهمم که خوابه؟!!

بعد به تدریج به موقعیت مکانی و زمانی خودم پی بردم. یاد ضدحالی که خوردم افتادم و دلم خواست دوباره بخوابم تا از فکرش فرار کنم. به قول اسکارلت " فردا درباره اش فکر خواهم کرد" بعد یادم افتاد که منتظر یه تلفن کاری ام که کاش زودتر زنگ بزنه و تکلیفم معلوم شه.

چند دقیقه از جای گرم و نرمم لذت بردم. بعد بلند شدم اول کامپولوتر رو روشن کردم بعد رفتم صبحانه خوردم. بعد نشستم پشت کامپولوتر. اول j رنگین کمان...لینکامو از اون بالا با حذف چند مورد اومدم پایین. جیمیل و یاهو..هیچ خبری نبود.

به این فکر کردم که چندوقته نیاز به "ور زدن" ام ارضا نشده! دلم می خواد ور بزنم!

یادم افتاد که از چهارشنبه قراره مامان بشم!!حالا پاره وقت یا تمام وقت بودنش معلوم نیست. بعد یادم افتاد که باید از بابا بپرسم بالاخره این قفل فرمون خرابِ مزخرف چطوری کار میکنه! یادم افتاد باید ماشین رو بذارم جای ماشین خاله اینا. و احتمالا دنده عقب اومدن و پیچیدنش با این فرمون غیر هیدرولیک کار سختیه. باید یه بار در حضور بابا امتحان کنم. بعد یاد اون روز افتادم که با اعتماد به نفس کامل رفتم تا ماشین رو تو پارکینگ خاله اینا سروته کنم و مثل خر تو گل گیر کرده بودم و دستم داشت از لولا در میومد! بعد یاد اون پیرمرده افتادم که دم بانک گفت امشب که رفتی خونه به آقاتون میگی من این ماشینو نمی خوام!فردا میری یه هیدرولیکش رو برام میخری!

بعد به این فکر افتادم که این "ترید آف" لامصب بد چیزیه. از ماشین خریدن گرفته تا ازدواج، دست از سرت برنمی داره!

رفتم تو هال. مامان داشت پیرهنا رو اتو میکرد. حرف شد راجع به زهرا. که من باید به درساش رسیدگی کنم.

اومدم این فایل رو سیو کنم. یادم افتاد که باید یه سر و سامونی به درایو ام بدم و مرتبش کنم. 150 گیگ درایو! دیگه نگرانی از لحاظ جا ندارم.

اذان شد. رفتم وضو بگیرم. تو آینه خودم رو دیدم. یه دکتر پوست هم باید برم.

..........

با اینکه اکثراً از گوش دادن به نصیحت بزرگترا فراری ام، اما مامان یه حرفی زد که خیلی روم تاثیر گذاشت!راجع به اون! و اینکه مشکلات دیگران رو مشکلات خودم بدونم. خیرشون رو بخوام تا خدا هم خیر منو بخواد. اگه مسخره کنم یا خدایی نکرده دل کسی رو بشکنم ممکنه همین جا اثرش رو ببینم. راست می گفت. شرمنده شدم. البته من مسخره نکردم. فقط گفتم کارای خودش مشکلاتش رو بدتر می کنه.

تو تلویزیون هم یه خانومه راجع به راههای ترک دروغ صحبت می کرد. نمی فهمم چه جوریه که بعضی ها خیلی دروغ میگن! به نظرم گناه بیخودیه. حالا ممکنه گاهی لازم بشه اما زیادش به چه درد می خوره! باز مثلاً غیبت کردن لذت داره! اما دروغ خیلی گناه به درد نخوریه!

..........

اومدم بشینم از این گوگولی ها بکشم! ولی دیدم موضوع پیدا نمیشه. باید خودش بیاد. یا مرتبط با مطلبی باشه. مثل لباس خریدن می مونه! بهترین خرید لباس رو وقتی می کنم که خود لباس چشمک بزنه! یاد مانتو آبی یه افتادم. که سر کوچه ی عزیز اینا بهم چشمک زد! خیلی دوسش دارم. شیک و خوشگله!

این تلفن کاریه انجام شد. باید روش فکر کنم.

...

ناهار خوردم رفتم خونه ی خاله اینا. خونه ی خاله اینا که میرم همش یاد نوجوونی خودم می افتم. راستی یه پست راجع به نوجوونی می خواستم بذارم!

.....

سی چهل صفحه از سینوهه رو خوندم. الان دیگه برحسب وظیفه ام دارم می خونمش! جلد اول رو خیلی با اشتیاق خوندم. جذابتر بود. اما الان دیگه خسته شدم. ولی انصافاً این "اخناتون" عجب مشنگی بوده!

یه شماره ناآشنا زنگ زد به موبایام. اشتباه بود. یادم افتادکه دفعه آخر قبض موبایلم 4900 اومد. رکورد شکوندم از کمی! و این معنیش اینه که دیگه شیشکی منو دوست نداره!

....

دیگه حوصله ی ادامه دادن این متن رو ندارم!

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت18:21توسط زهرا |
باران زرد

اخبار تازه را نشنیدی؟

گفتند:

وضع هوا خراب است

گفتند: آسمان همه جا ابری است

گفتند:

از سقف های کاذب سربی

باران زرد

باران شیمیایی

                    می بارد

گفتند:

گلهای شرحه شرحه ی ما را

با داغ های کهنه مادرزاد

                             تشریح می کنند

گفتند:...

اما

با این همه خبر

در عصر شب

در عصر خستگی

در عصر بی عصب

در روزنامه ی عصر

از شرح حال ما اثری نیست

در عصر خواب و خلسه و خمیازه

در عصر آخرین خبر تازه

از نام ما

در روزنامه ها خبری نیست..

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت0:29توسط زهرا |
چهار انرژی درونی زن

  این بحث رو دکتر شیری توی جلسه ای که پارسال اردیبهشت توی دانشگاهمون برگزار شد، مطرح کرد. که منبعش کتاب "زن بودن" اثر دکتر تونی گرنت ه.

توی سایت خودش خلاصه ای از این کتاب رو نوشته. من ندارم ولی خوشم اومد. می خوام بخرمش. شاید بهتر بود اول می خوندمش بعد این پست رو میذاشتم. اما حالا تا من بخرم و بخونم و...اوووووووه!! فعلاً تا رو مودش هستم باید بذارم!

برای مشاهده خلاصه کلیک کنید.


 البته قسمتی که مورد نظر منه و توی اون جلسه گفته شد، فصل سوم(چهار جنبه زن) ه. که اینجا خلاصه ای از حرفاش روکه نَت برداشتم به اضافه ی قسمت هایی از همین مطلبِ توی سایتش رو براتون میگم. یه جاهایی هم برداشت خودم ونظرات شخصی ام رواضافه کردم.

این همون پستیه که قولش رو داده بودم. امیدوارم  خوشتون بیاد.

 

                                                     *         *         *

چهار انرژی درونی زن:

1. معشوقه

2. مادر

3. آمازون

4. مادونا(بانو)

 

معشوقه

بخش جذاب و زیباگرای درون یک زن.

میل به زیبایی و زیبا بودن، توجه به جنبه های جنسی، عاشقانه ها و....همه از تجلیات این جنبه درونی هستند.

کم بودن معشوقه در زن، باعث کاهش جذابیت او در نظر مرد شده وحتی در بسیاری موارد باعث طلاق می شود.

افراط در معشوقه باعث می شود دختر دستاویزی برای تفریح پسر شود!

معشوقه برای زن، شادی و شادابی به همراه می آورد.

مهمترین شاخص درمان افسردگی زنان ، این نیروی درونی شان است.

معشوقه جنبه ای از زن است که مردان همواره آنرا ستایش و تحسین کرده اند.


مثال( معشوقه های افراطی!): شخصیت اسکارلت در "بر باد رفته " ، نولا(اسکارلت جانسون) در "مچ پوینت "

 

 

مادر

حامی و سرپرست است. زنی است كه با وابستگی‌اش به دیگران كامیاب می‌شود، او نه تنها فرزندانش را بزرگ می‌كند، بلكه سایرین و خویشاوندان، دوستان مؤنث و همسر را هم می‌پرورد.

جزئی از نقش زنانه زن این است كه مرد را می‌پرورد، او را حمایت و تشوق می‌كند تا رشد یابد و خود را به واقعیت در آورد، به توانایی‌های عظیم خود پی ببرد. زمانی‌كه جنبه مادری به حد افراط برسد مرد را خفیف و خوار كرده و مادام العمر او را پسر بچه وحشت‌‌زده و فاقد اعتماد به نفس نگه می‌دارد.

نگران بودن ، بخشیدنِ افراطی و مادری کردن بیش از حد، مرد را کلافه می کند.

 

آمازون

ویژگی های مردانه ی درون یک زن.

زن آمازون دارای تمركز حواس بالا و فزون خواه است، ابراز وجود می‌كند، هدف‌دار و متكی به نفس و خود كفا است، ارتباط او با مردان زندگی‌اش در قالب همكار، رفیق و رقیب است.

زن امروزی شدیداً به سوی جنبه آمازون شخصیتش متمایل شده است، او به سوی قدرت و در ضدیت با عشق جهت‌گیری كرده است. مادری را به تعویق می‌اندازد، با مادونا كه از مد افتاده، در تماس نیست و از معشوقه فقط به قصد كامجویی جنسی استفاده می‌كند.

زن مردانه، مردها را می ترساند. استقلال و برخورد ستیزه‌جویانه زنان، در مردان احساس عجز و ناتوانی به وجود می‌آورد. اشتیاق مرد به ادامه رابطه، وقتی صادقانه و خالصانه احساس نكند كه زن به او نیازمند است، رو به زوال می‌گذارد.

زنی که فقط مردانگی خود را زندگی کند، کم کم از هویت اصلی خود فاصله می گیرد.

رفتارهاي زنانه از يكسو سبب تقويت حس آسيب‌پذيرى، پذیرندگی و جذابیت زنان می‌گردد و از سوی دیگر میل به سطوح بالایی از سرسپردگی و حمایت را در مردان بر می‌انگیزد.

در مقابل، زنی که آمازون نداشته باشد به شخصیتی وابسته (به مرد) و بی اراده تبدیل می شود.


مثال مافوق آمازون!!: روشنک در" دلنوازان "! ریاست می کند. تحقیر می کند.سلطه جو است.

 

مادونا

متانت، دید عمیق، خلاقیت، معنویت، قدرت تحلیل.

سرشتی الهام بخش است و معیارها و ارزش‌ها و ایده‌ها را منتقل می‌كند. بازتابنده و تجسم محسنات كامل زنانه از لحاظ بردبارى، وقار و وفای به عهد است. این نوع زن در پی كسب عظمت برای خود نیست، او ترجیحاً مرد را در زندگی به سوی عظمت می‌كشاند و بی هیچ قید و شرطی از تلاش وی در جستجوی كسب خرسندی و موفقیت حمایت می‌كند.

مهم‌ترین بخش غالب مادونای زن، وفای به عهد اوست. او مرد را در ثروت يا تنگدستى، در خوشی یا ناخوشی می‌پذیرد.

* کم بودن مدونا باعث رفتارهای بچگانه می شود. تصمیمات عجولانه و بچگانه که در امتداد تفکرات بچگانه قرار دارد. زود احساساتی شدن، بی صبری، کوته فکری و...

افراط در مادونا، از معشوقه می کاهد و رابطه زناشویی را دچار مشکل می کند.

*مدونای افراطی در اصطلاح خودمونی یعنی خیلی بچه مثبت! به شدت خانوم و متین و متعهد.

* به نظرم مادر و مدونا خیلی جاها همپوشانی دارن و نمیشه تفکیکشون کرد.

 

مثال مدونا: مهتاب در دلنوازان، ملانی همیلتون (زن اشلی) در "بر باد رفته "، کلوئی در "مچ پوینت "


*        *        * 

زن باید نهایتاً در طول دوره حیاتش تمام چهار جنبه روان خود را تجربه كند و در هم بیامیزد. باید به درون خویشتن خود بنگرد و آن جوانبی از شخصیتش را كه هنوز نیازمند رشد است، كشف كند. و بین اینها تعادل برقرار سازد. زیرا افراط در یکی، تفریط در دیگری را به دنبال دارد.

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت20:19توسط زهرا |
مژده

۱. ذکام شدم. وقتی گلاب به روتون، دماغمو می کشم بالا، جیرجیر می کنه

۲. حتماً همتون تا حالا از این سی دی های نمایش فیلم خانگی گرفتین. قبل از شروع فیلم، صفحه ی پروانه نمایش میاد. یه صفحه با پشت زمینه ی سفید طرحدار! اگه گفتین طرحش چیه؟!! تعدادی سی دی که روی هم قرار گرفتن! !

 به هر کدوم از دور و بری ها که گفتم توجه نکرده بود. خیلی برام جالب بود. چطور میشه آدم چیزی که بارها دیده رو نمی بینه؟!!

 خلاصه کلی با این کشف خودم حال کردم!

 ۳. اول ها از مهتاب توی دلنوازان خوشم میومد. از همین رفتار عاقلانه اش. اما الان دیگه رو اعصابه. همش فکر می کنه سر کلاس درسه. مدام نصیحت می کنه. تو خواستگاری روشنک که خواهره این همه چرت و پرت گفت مهتاب گفت: شاید اخلاقش این جوریه! مثلاً شوهر خودش هم اگه دست بزن داشته باشه و سیاه و کبودش کنه میگه شاید اخلاقش اینجوریه

۴. اینم برای - : دیشب دوباره خواب جنایی دیدم! یه قتل صورت گرفته بود و من به یه نحوی فهمیده بودم که قاتل کیه. قاتل هم مدام برای من پیام های تهدید آمیز می فرستاد که اگه لو اش بدم منو هم می کشه!خیلی ترسیده بودم و نمی دونستم چی کار کنم

۵. مژده برای علاقه مندان:

به زودی در این مکان یک پست خوب به همراه نقاشی های مرتبط گذاشته خواهد شد.

ایشالا تا دوهفته دیگه اسکنر به دستم می رسه.

۶. عیدتون مبارک.

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت15:20توسط زهرا |
بی حوصله

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت23:31توسط زهرا |
مهم بودن

یه زمانی برام مهم بود

حس می کردم بَراش مهم ام

اما شک داشتم

نمی خواستم خوش خیالی کنم

..........

زمان گذشت

کم کم دیگه برام مهم نبود

..........

حالا، بعد از این همه مدت، فهمیدم که حس ام درست بوده**

اما مهم نیست

چون دیگه برام مهم نیست...


**براش مهم بودم...

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت14:46توسط زهرا |
کمک

مدتی است موهایم به شدت، چرب می شود. حتی الان که تابستان تمام شده.

اگر شامپوی خاصی می شناسید یا راه حل دیگری سراغ دارید، لطفاً کمکم کنید.

کلافه شده ام!! :(

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت17:14توسط زهرا |
در گلستانه

در دل من چیزی است

مثل یک بیشه ی نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم

که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

دورها آوایی است که مرا می خواند...


+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت18:32توسط زهرا |
بوسیده می شویم..

مانده ایم در برابر پیرزن های علاقه مندی که مشتاقانه به پیش آمده و شِلِپ شلپ ما را مورد الطاف بوسانه شان! قرار می دهند، چه عکس العملی نشان دهیم؟!!
+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت14:37توسط زهرا |
محیا

فیلم محیا رو دیدم. موضوع جالب و جدیدی داشت. خوشم اومد.

داستان درباره ی یه پسر سوسول و بچه پولدار و دانشجوی پزشکی به اسم جاویده که عاشق یکی از همکارای پزشکش(محیا) میشه. وقتی قضیه رو به محیا میگه، محیا قبول نمی کنه و از جاوید می خواد که این قضیه رو فراموش کنه. با اصرار جاوید محیا دلیل مخالفتش رو میگه. میگه که شغل خانوادگی شون غسالی ه. و خودش هم از بچگی تو این کار به مادر و پدرش کمک می کرده.

از طرفی کرَم پسر دایی محیاست که لات و چاقوکش و آدم خطرناکیه و خاطرخواه محیا هم هست. و جاوید رو تهدید کرده که اگه دست از سر محیا برنداره بهش آسیب می رسونه. محیا به دلیل شرایطش نمی تونه با جاوید ازدواج کنه اما برای اینکه مستقیماً ردش نکنه، براش شرط میذاره. شرط میذاره که اگه هفت تا مُرده رو غسل بده باهاش ازدواج کنه (جاوید با اینکه دانشجوی پزشکیه، هنوز از خون و مُرده و اینا حالش بد میشه! واسه همین محیا مطمئنه که از عهده این کار بر نمیاد) اما جاوید موفق میشه...


پی نوشت: دلم برای محیا سوخت. اون درس خونده، زحمت کشیده ، پزشک شده. اما به دلیل شرایط خانوادگی و شغل خانواده اش، نمی تونه اون جور که می خواد زندگی کنه.(یه جا به جاوید میگه: ما نمی تونیم بیرون از خودمون ازدواج کنیم.) هرکسی شغلشون رو می فهمه، یه جور دیگه بهشون نگاه می کنه. این شغل در نظر خیلی ها منفوره. وقتی به خودم نگاه کردم، دیدم متاسفانه خودم هم دید بدی نسبت به این شغل دارم.

شاید بگیم خوب خیلی از شغل های دیگه هم همین طورن. با اینکه شغل های شریفی هستن و جامعه بهشون نیاز داره، اما چون مهارت و علم خاصی نیاز ندارن جزء شغل های رده پایین جامعه محسوب میشن.

اما موضوع اینه که شغل مرده شوری با اینکه هم کار خیلی سختیه، هم مقدسه و کلی ثواب داره، هم حقوقش نسبت به شغل هایی مثل رفتگری یا نانوایی خیلی خیلی بیشتره، اما قبحش از اونا بیشتره. به این خاطر که با مُرده سر و کار داره. و مرده متعفن و مرموزه!(یاد انشای مجید توی قصه های مجید افتادم!)

پی نوشت2: عشق، می تونه یکی از انگیزه های مهم برای رشد، باشه. شاید هیچ نیروی دیگه ای این قدر قدرتمند نباشه! کسی که تا دیروز از خون می ترسید، حالا میره مرده می شوره!!

همینکه آدم با عشق، از "خودخواهی" به "دگرخواهی" می رسه، مرحله ی بزرگی از رشد و تکامله. به شرط اینکه این عشق خودش مالکیت و زیرمجموعه ای از خودخواهی نباشه!(مثل امثال کرم)

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت23:18توسط زهرا |