تبليغاتX
رنگین کمان

رنگین کمان

۱. بعضی از آدما هستن که  خودشون و تجربیات شون  و همه چیزشون رو خیلی خاص میدونن.

 خیلی کودکانه است! درست مثل اون پسربچه دبستانی که با دوستاش دعوا میکنه ومیگه بابای من از همه آدما پر زورتره.

مثلاً طرف در مجموع دوماه و دوازده روز رفته سربازی. یه جوری با آب و تاب تعریف میکنه و اظهار خاص بودن میکنه که انگار تنها کسیه که تا بحال سربازی رفته. بهش هم بگی آره منم تجربه شو داشتم(حالا من که نه مثلا) میگه نه تو نمیفهمی. مال من فرق داشت!

یا عاشق شده دیگه فکر میکنه در کل کهکشان راه شیری یه دونه مجنون وجود داره اونم اینه، یه دونه هم لیلی که معشوق اینه! بقیه آدما هم بوقن و نمی فهمن.

یا از کنار قرقیزستان رد شده فکر میکنه دور دنیا در هشتاد روز رفته!

نه که بگم هر کی از تجربیاتش تعریف کنه این طوریه. ولی بعضیا تو لحن و طرز حرف زدنشون این حس خودبزرگ بینی و خاص بینی شون کاملاً مشهوده!

نکنید این کارو خب. خیلی بچگانه است! دیگران شاید روشون نشه بگن اینو بهتون ولی میفهمن!

۲. دیشب خواب دیدم من، تنها، شب، تو جاده، سوار موتورم!!! ترسناک بود. یاد پارسال چیتگر افتادم. که با الی و رویا رفتیم پیست دوچرخه سواری و همدیگه رو گم کردیم. تک و تنها تو پیست و پسرای مزاحم! واقعا خدا رحم کرد. داشتم سکته میکردم از ترس. فقط تا جایی که میتونستم پا میزدم.

 

۳. بعضیا فکر میکنن دختر پشت رول نشسته یعنی ترسوئه و راه میده همه برن! منم میرم تو شیکم شون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:22  توسط زهرا  | 

خودم را دوست دارم

از روزی که دریافته ام

جز خودم کسی را ندارم

که دلداری ام بدهد

برایم آواز بخواند

و با همه ی بدی هایم

ترکم نکند

از وقتی خودم را دوست دارم

دیگر تنها نیستم


"دل آرا قهرمان"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23:48  توسط زهرا  | 

فرانسه بودم! (میگیریم پاریس که شیک تر باشه)

از پنجره بیرون رو نگاه کردم یهو یه منظره خیلی خیلی قشنگ برفی رو دیدم! کلی ذوق کردم و " آه خدای من" رو با مسخره بازی و به چندتا زبون مختلف (فرانسوی شو بلد نیستم!) گفتم و رفتم بیرون!

خیلی قشنگ بود و از دیدن پاریس ذوق زده بودم!


پی نوشت: 

تو را زنانه می خواهم

زیرا تمدن زنانه است

شعر زنانه است

ساقه گندم

شیشه عطر

حتی پاریس زنانه است

ﻭ ﺑﯿﺮﻭﺕ – ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯾﺶ – ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ

تو ﺭﺍ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﻌﺮ ﺑﺴﺮﺍﯾﻨﺪ

زن باش..

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﻨﺪ

زن باش...


روز زن و روز مادر مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:1  توسط زهرا  | 

نسل قبل از ما، نسل انقلاب بود. انقلاب و جنگ! نسل کارهای بزرگ!

خیلی هاشون از سن خیلی پایین وارد بازی های بزرگ شدن، هر کی رفت تو یه گروهی، هر کی به یه سمتی کشیده شد، یه عقایدی پیدا کرد واسه خودش. رفت تو تظاهرات، شعار داد، شهید شد و انقلاب کرد. بعدم که زمان جنگ به جبهه ها رفتن. اداره کردن یه جنگ به تمام معنا کار ساده ای نبود. و خیلی از این وظایف خطیر رو جوون های هم سن و سال ما و کوچیکتر به عهده می گرفتن. مثلاً قالیباف وقتی بیست سالش بود فرمانده لشگر بود!

جوون های نسل قبل رو همه باور داشتن. بزرگ دیده می شدن. برای خودشون کسی بودن. اما جوون های الان خیلی جاها جدی گرفته نمیشن. همون نسل قبلی هایی که خودشون تو سن کم وظایف سنگینی داشتن، حالا ما رو جدی نمی گیرن. اینکه ما انقلاب نکردیم دلیل بر این نیست که چیزی از نسل قبل کم داریم. دلیل بر نیست که تفکر نداریم. عقیده نداریم واسه خودمون.

من به وضوح دارم کمبود اعتماد بنفس رو در هم نسلانم می بینم. علی الخصوص در پسرهای هم سن و سال خودم! البته یه دلیل بزرگش مسائل اقتصادی ه. پسرهای جوون کلی تلاش میکنن و کار میکنن(بر فرض اینکه کار پیدا کنن!) اما بعد از چند سال کار بازم چیزی دستشون رو نمیگیره.با این تورم و قیمت های بالا، سرمایه جور کردن واسه یه زندگی معمولی، کار حضرت فیل شده! حتی تامین خوراک و پوشاک و هزینه های روزمره هم کار ساده ای نیست. و همین طور میشه که مرد خودش رو می بازه. و این واقعاً نابودش میکنه. (الان حتماْ تو دلتون میگید از بس دخترا پرتوقع ان. قبول دارم. اما نه همیشه)

اما تمام ماجرا هم این نیست. کلاً به نظر من نسل قبل خیلی بچه هاشون رو وابسته  بار آوردن. چون بزرگ شدنشون رو باور نداشتن. دست کم گرفتن شون. به تفکراتشون اون قدری که باید بها ندادن.و این مساله در مورد جنس مرد خیلی عجیب تره. و ویران گر تر!

باید برای جامعه ای که مردانش شونه های محکمی ندارن نگران بود! همیشه اعتماد بنفس، ویژگی بارز مردان بوده که زنان جذبش می شدن. اما وقتی که این اعتماد بنفس از بین رفت، وقتی استقلال فکری از بین رفت، وقتی مرد نتونست تکیه گاه محکمی برای خانواده اش باشه، تعادل به هم میخوره و این آغازگر مشکلات بعدیه.

خلاصه کلام، پیغام من به آقایون :

این قدر خودتون رو دست کم نگیرین! شما قراره سکان دار یه زندگی باشین! تلاشتون رو بکنید.  خودتون، توانایی هاتون، و تفکراتتون رو باور داشته باشین. حتی اگر به چیزهایی که میخواین نرسین. قوی باشین. این  مهم ترین  و ارزشمند ترین چیزیه که یه مرد باید داشته باشه! آورین!

یه کمی شعاری شد ولی خب چیزیه که واقعا هست و درک میشه.

به امید روزای خوب

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:31  توسط زهرا  | 

استاده روش حل kiss* رو توضیح داد!! در حین توضیح دادن دوبار گفت خیلی اسم مسخره ای روش گذاشتن!

*مخفف یه عبارته! فکر کنم این :Keep it simple, Stupid!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:31  توسط زهرا  | 

 اوه!

چطور تا بحال نفهمیده بودم که روی کلیپس روسریم نوشته شده LOVE! اونم چهار بار!

لعنتی!

من همیشه در تشخیص عشق ها ضعیف بودم!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 18:21  توسط زهرا  | 

قصه تکراری نگفتن ها...

حالا بعد از دو سال...

معناش رو نمی فهمم!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 22:59  توسط زهرا  | 

حالمان خوش نیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 14:36  توسط زهرا  | 

اوضاع مملکت داغون تر از اونیه که بشه درباره اش حرف زد. همه میدونن چه بلایی داره سرمون میاد.همچنان رو به عقب میریم و هیچ اتفاقی هم نمیفته.

اما از همه اینا بدتر، چیزی که اذیتم میکنه، ادعای دینداری ایناست. یعنی اگه با همه این مفتضحات، ادعای دین نداشتن این قدر رو اعصاب نبودن!

هرچند، اگر این ادعا رو نداشتن، این طور نمی تونستن سواستفاده کنن. واقعاً نمیدونم وظیفه مسلمونا در دوران غیبت چیه. آیا اصلاً باید حکومت اسلامی تشکیل داد؟

مسلماً حکومت اسلامی پیامبر و حضرت علی هم بی عیب و ایراد نبوده. اما بیس کار درست بوده. و اگر از مشکلی خبر دار میشدن تذکر میدادن. مثل نامه های حضرت علی به استاندارا.

اما چیزی که من از این حکومت دارم می بینم، همش به ضرر دینه. چیکار باید کرد که آدما دست از این قدرت طلبی مسخره شون بردارن؟!! اونم به اسم دین!

 واقعاً دلم میسوزه. دلم می سوزه که یه عده این حکومت رو نماینده اسلام می بینن و از دین زده میشن. هر آدمی یه سطح درکی داره. یکی سطح درکش در همین حده که فکر میکنه حکومت "اسلامی" همینه!اصلاً برفرض هم که آدم از دین زده نشه. اما از این همه ریاکاری دلش میخواد بالا بیاره!دین شده بازیچه.

آدم اگر به معاد معتقد باشه، وقتی زندگی و سرنوشت 70-80 میلیون نفر دستش باشه، از نگرانی و غصه ی اینکه آیا کارش رو درست انجام میده یا نه، شب نباید خوابش ببره!

همه آدما در مقابل اعمالشون مسئولن. اما کسی که منصبی داره، مسئولیتش خیلی بیشتره. اگر اشتباهاتش آگاهانه و برای منافع شخصی باشه که هیچی اصلا!! اما اگر هم برفرض از روی نادونی داره گند میزنه، بازم مقصره. کسی که عرضه نداره نباید مسئولیت قبول کنه.

خدا همه مون رو به راه راست هدایت کنه!


پی نوشت: به زودی یه پست خوب میذارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 2:29  توسط زهرا  | 

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيم

به نام خداوند بخشاینده مهربان

أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ ﴿١﴾
آیا ما سینه ی تو را گشاده نساختیم؟


وَوَضَعْنَا عَنكَ وِزْرَكَ ﴿٢﴾

و بار سنگین تو را از تو برنداشتیم؟


الَّذِي أَنقَضَ ظَهْرَكَ ﴿٣﴾

باری که پشتت را شکسته بود.


وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ ﴿٤﴾

و آوازه ات را بلند کردیم.


فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا ﴿٥﴾

به یقین با (هر) سختی، آسایش است!


إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا ﴿٦﴾

(آری) مسلّماً با (هر) سختی آسایش است.


فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ ﴿٧﴾

پس هنگامی که فراغت یافتی به مهم دیگری پرداز،


وَإِلَىٰ رَبِّكَ فَارْغَب ﴿٨﴾

و به سوی پروردگارت روی آور!



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 11:53  توسط زهرا  | 

خواب دیدم دارم یه سری از عکس های قدیمی تو آلبوم رو، توی یه آلبوم دیگه کپی پیست می کنم!!
به این صورت که انگشت سبابه و وسط دست راست رو میذاشتم روی عکس، بعد انگشت سبابه رو فشار میدادم، یه پنجره رو هوا باز میشد، کپی رو انتخاب می کردم و اون ور به همین ترتیب پیست!
امکانات پیشرفته تری هم داشت. مثل مُهر لاستیکی فوتوشاپ!!

بعد اومدم یه عکس رو با همین مهر لاستیکی (clone stamp tool) کپی کنم که یهو دیدم یه عکس دیگه داره کپی میشه. بعد فهمیدم که نگو زیر اون عکس مورد نظر، یه عکس دیگه بوده. واسه همین زیریه رو کپی کرده!
فوتوشاپ بود رسماً

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 22:5  توسط زهرا  | 

1. خواب دیدم هر روز میرم یه مهد کودکی، از یه نی نی کوچولو مراقبت میکنم. این ور اون ور می بردمش و باهاش بازی میکردم. ناز بود.

بعد یه روز نرفتم پیشش. ولی آدمای دیگه ای بودن که ازش مراقبت کنن. فرداش که اومدم گفتن دستش رفته لای پنکه

2. خدایا دلت واسه بنده هات نمی سوزه؟! من که دلم واسه خودم و بقیه  خیلی می سوزه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:34  توسط زهرا  | 

1.      شمالی ها فعل "ماضی نقلی" ندارن! البته نمیدونم کدوم نواحی شمال این طوری هستن اما نمونه های گیلانی مشاهده شده که این طورن!

مثلاً ما وقتی داریم درس میخونیم و کتاب جلومونه، میگیم(از لحاظ مشاهده اثر عمل و این صحبتا):

استاد اینو درس "داده"

یا مثلاً : فلانی بدون کنکور "اومده"

اونا به جای ماضی نقلی همون "ماضی ساده" رو بکار می برن و میگن:

استاد اینو درس "داد"

فلانی بدون کنکور "اومد"

·         دوستم هی یه جملاتی میگفت که واسم یه جوری نافرم بود. تو فهمیدن منظورش دچار مشکل می شدم. بعد فهمیدم قضیه از این قراره. البته این نکته رو قبلاً شنیده بودم. بعد یادم افتاد که بخاطر همین گیلانی بودنشه. نکته بامزه ای بود.

 

2.      یه نکته دیگه هم اینکه بیشتر "ق" ها رو مثل" غ " تلفظ میکنن. مثل حالت آب نمک قرقره کردن.

3.      من باید می رفتم زبان شناسی می خوندم.

4.      تو تیوی آقاهه گفت حرف بیهوده زدن، قساوت قلب میاره! زهرا هستم یک قسی القلب!!

5.      کشف کردم که آقایون قد خانوما رو خیلی بیشتر از واقعیت تخمین میزنن. احتمالاً چون قد خودشون معمولاً بلندتره رِنج قد خانوما دستشون نیست. خیلی خوبه. راضی ام ازتون

6.      کشف دیگه هم اینکه هر کی جنس خودش رو زیباتر می بینه! خیلی جالبه!

دیگه همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:0  توسط زهرا  | 

یک عالمه حرف تو دلمه.

یک عالمه افکار آزاردهنده

اما حوصله ای برای بازگو کردنشون ندارم.

به این لینک اکتفا میکنم.


پی نوشت: هوای حوصله ابری است..

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 19:3  توسط زهرا  | 

I love my parents... I love my mother

She is always worried about me. She calls me when I'm late. She pampers me when I'm sick

I know there isn't any purer love, like a mother's love

But..

Sometimes ,I just want someone else, to be worried about me, when I'm late

Shout at me when I arrive and say :

Why didn't you answer your cell phone?!!! Hah? I was worried to death!

And I say:

Oh..I'm really sorry..excuse me honey. I love you GOOGOOLIE MANand then...m


p.s: Of course I know it's more likely to happen in reverse!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 0:8  توسط زهرا  | 

در این لحظه عزیز، بر خودم واجب میدونم که مراتب تنفر خودم رو از استاد بی شخصیت و بدجنس و حال بهم زن دانشکده مون جناب دکتر ه.ا اعلام بدارم!

باشد که خدا همه بندگان لجوج و ستمگر خود را هدایت کند. و یا نسلشان را از روی این کره خاکی بردارد!

الهی آمین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 21:14  توسط زهرا  | 

خسته ام...

از این همه تعصباتی که هر روز یه نوعش رو دور و برم می بینم خسته شدم...

مدت ها تلاش کردم.جنگیدم! تا خودمو از بند خیلی هاش رها کردم. تا تونستم خودم باشم. هرچند نه صد درصد!

اما غافل از اینکه نمیتونم همه آدمای دور و برم رو  رها کنم.

 نمیتونم خیلی از شرایط رو عوض کنم!

غافل از اینکه بدترین و سخت ترین و عذاب آورترین جای مساله هنوز مونده.

وقتی میخوای همراه زندگی انتخاب کنی..این تعصبات آدما، بدجوری تو ذوق میزنه!

من چیز زیادی نمیخوام. من فقط میخوام خودم باشم. نه کمتر و نه بیشتر. همین!

این انتظار زیادیه؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 23:9  توسط زهرا  | 

دفعه دیگه یکی بیاد خواستگاریم باز ببینم قاطیه، میزنم ناکارش میکنم دیگه

قاطی هم نه که فکر کنید از ظاهر معلوم میشه هاا. خیلی هم با شخصیت و باکمالات ممکنه باشه در ظاهر.

سخت گیر هم خودتونین!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 0:50  توسط زهرا  | 

 غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند
هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر میزند


ای دل بکش یا کشته شو غم را در اینجا ره مده
 گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در میزند


از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند

                                                                             فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 17:11  توسط زهرا  | 

دیشب قسمت آخر سریال "مریم مقدس" رو دوباره از آی فیلم دیدم.

قسمت آخرش رو خیلی دوست دارم. نقطه اوج داستان و همونجایی که عیسی نوزاد با مردم صحبت میکنه.

نکته و درس مهمی که از این قسمتش باید گرفت همین "سپردن خود به خدا و اعتماد به او" است که مریم به بهترین نحو از عهده اش براومد. جایی که در مظان اتهام قرار گرفته. اما به خدا اعتماد میکنه و همون طور که بهش گفته بود، با صبوری سکوت میکنه و خدا هم همون طوری که خودش میدونه و تشخیص میده، جوری کار رو واسش راست و ریست میکنه که هیچ جای اتهامی باقی نمی مونه و همه انگشت حیرت به دهان میمونن.

واقعاً توی زندگی مون چقدر به خدا اعتماد داریم؟! چقدر ایمان داریم که اگر چیزی اون طور که ما نمی خوایم پیش نمیره دلیل بر این نیست که خدا کمکمون نکرده. بیشتر خطابم به خودمه.

باید با تمام وجودم بهش اعتماد کنم. از اعماق قلبم... باید ایمان داشته باشم که باهامه. باید ایمان داشته باشم به اینکه کارگردان اصلی اونه. نه اینکه من بی اختیار باشم. اما اونه که کارا رو راست و ریست میکنه. اونه که از ریزترین امور این دنیا باخبره. اونه که به صورت یه سریال، اتفاقا رو می چینه.

باید خودمو بسپرم بهش. ازش خیر بخوام و راضی باشم به رضاش. باید خوب باشم و خوبی کنم. و قشنگی های دنیا رو ببینم.

خدا، انسانیت، مهربانی، زیبایی و نیکی رو ستایش کنم...

باید با تمام وجودم توکل کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 1:41  توسط زهرا  |